سوته دلان
درباره وبلاگ
امین راهداری

به نام پروردگار جهانیان... من امین هستم دانشجوی رشته مهندسی شیمی.جوانی هستم از نسل شصت ونهیا و ذهنی پر از رویاهای متولدین بهمن.عاشق افرادی هستم که به انسان بودن خود احترام میذارن که اسم اونارو حتما تو وبلاگم خواهید دید.این وبلاگو هم تقدیم میکنم به تمام بچه های گل امیدیه به تمام بهمنیای پاک و به همه بچه های ایران زمین...

نويسندگان
۱۳٩۱/٢/۱٩ :: ۱:٠٩ ‎ق.ظ

"به نام دهنده ی بی منت"

*پرده ی اول:

چهارشنبه 6-2-91 . هم آبجی بزرگه اینا اومده بودن و هم آبجی کوچیکه اینا و هم داداش بزرگه به علاوه ی برادرزاده ی عباس.یعنی اساسا جمع خانوادگی جور بود.تیکه پرونیها و متلک زدنای این جمع به داداش کوچیکه یا همون ته تغاری خونواده هم،محیا و جور بود و هیچ کس تو این امر کم نمیذاشت.هر چند که آبجی بزرگه یخورده بیشتر هوای داداشیشو داشت.خُب ته تغاری خونواده هم که کلا آدم ساکت و بی زبونیه!!!!اساسا اهل جواب دادن نیست.به هر ترتیب مبخواستم اینو بگم که تقریبا همه اومده بودن که خودشونو واسه عقد دایی مرتضی آماده کنن.تو این بین هر چی گشتم که یه لباس سفید خوشگل پیدا کنم واسه شب بله برون نشد و آخر سر،به لباس سفید محمد که خیلی چپ و چول بود اکتفا کردم.عصری تقریبا مجردی،یعنی با عباس و فرهاد و علی(به ترتیب:داماد-داماد-داداش) رفتیم سمت ولایتمون.چند کیلومتری ولایت یه رودخونه ای هست که خیلی حال میده توش شنا کنی و ما هم فرصتو غنیمت شمردیم و جان و دلی به آب رود زدیم.فقط بعد از شنا من مونده بودم چجوری میتونم موهایی که این همه واسه صاف شدنشون زحمت کشیده بودم رو دومرتبه صاف کنم و البته چون میدونستم قطعا بی نتتیجه خواهد بود تلاش زیادی نکردم و با همون حالت موج موجیشون کنار اومدم.خونه ی خاله اینا و دایی نادر ودایی محسن هم خونه ی بابابزرگم بودن.اشکال کار اینجا بود که به خاطر شهادت بانو فاطمه(س) نمی شد دست به کاری زد و معمولا تو اتاق نشسته بودیم.شب ایستادم و برنگشتم امیدیه .حوصله ی کلاس رفتنو نداشتم و شاید کاری داشتن و باید انجام میدادی اونجا.شب تو حیاط،دیدن این همه ستاره ی قشنگ رو دوس داشتم.اون شب ماه تو ساعاتی از شب به ستاره قشنگه خیلی نزدیک بود.من میدیدمش ولی نمیدونم چرا به هیشکی نگفتم...دستاتو دور چشمات حلقه کنی و احساس کنی که تلسکوپ رو به دستت گرفتی و آسمون رو نگاه کنی هم خیلی فکر جالبی بود...!

الان که دارم اینو مینویسم(11-2-90) سر کلاس اخلاق اسلامی ام  ونمیدونم چی شد که استاد داره در مورد روابط دختر و پسر صحبت میکنه و انگاری خیلی بحث داره داغ میشه.ببینم بحث چی میشه،باقیشو بعدا مینویسم..........اوووووووف...آقا چه بحثی بود...البته به دلیل بی جنبه بودن بچه ها زیاد پیش نرفتیم.

صبح پنجشنبه بیکار بودیم ولی عصری دیگه کارا شروع شده بود.هم اینکه با اومدن آبجی کوچیکه از امیدیه یخورده شور و شوق جشن و همینطور فعالیت آهنگ گذاشتنا بیشتر شده و هم اینکه باید تدارک شام رو میدیم.اگرچه تعداد مهمونا زیاد نبود ولی واسه پذیرایی و سفره انداختن تنهایی کارارو انجام دادم و فقط دایی محسن کمکم داد.دست تنهایی که نمیشد 100 نفر آدمو غذا داد،مخصوصا اینکه حاج رضا هم مسئول برنامه ریزی باشه.وااای که من میمیرم از این همه خونسردی و برنامه ریزی!!(غیبت ممنوع،بی ادب!)بانوان که از حدود ساعت 6 بعدازظهر تادقایقی قبل از رفتن(ساعت9:30 شب)مشغول ور رفتن با خودشون بودن،اتو موی بنده رو در اختیار داشتن.منم که اعصابم خورد بود که نه لباسام اتو شده و نه موهام صاف شده! واسه صدمین بار عین همون حیوونه سرمو مینداختم پایین و میرفتم در محل بانوان و دنبال اتو موم میگشتم و بالاخره با جنگ و جدالی سخت آبجی کوچیکه رو شکست داده و اتو مو را صاحب میشدیم.اصلا اونجوری که دوس داشتم موهام صاف نشد....آما شب بله برون.....

داماد که آبرومونو برده بود.چنان کرواتشو زشت بسته بود که نگو.خدارو شکر که علی به موقع رسید والا آبرومون میرفت.موهاشو هم که افتضاح آرایش کرده بود!!اگر اسم این بله برون رو جنجالی ترین و دلهره آورترین و سخت ترین و بی برنامه ترین و قِس علیهذا ترین بله برون تاریخ طایفه نزارم گزاف نگفتم.(1)عروس خانوم غریبه بود و دایی کوچیکه ی ما سینه چاک خانوم.(2)خانواده ی پدری و مادری عروس به شدت با این ازدواج مخالف بودن و اعتقاد داشتن که عروس باید واسه خودشون بمونه.(3)عدم اطلاع ریش سفیدای ما از مهریه  سنگین عروس و سوء تفاهمی که متاسفانه فقط به خاطر بی برنامگی و خودسری بعضیها پیش اومد که به عقیده من،که از پشت پنجره همه چیزو میشنیدم و میدیدم یه فاجعه ی بزرگ واسه فامیلمون بود.تنها نکته ی مثبتی که باعث میشد این جشن سر بگیره علاقه ی عروس و دوماد به هم بود که همه رو ناچار میکرد واسشون دست بزنن.مهریه در ابتدا 1500تا بود و در ادامه شد 1370تا،به غیر از باقیه مشتقاتش.حالا من موندم جواب عیالو چی بدم!!!!به هر حال آقا مرتضی ما،هم بله رو گفت و هم شنید.اون شب به زور واسه اینکه پیش خانواده ی عروس که بسیار پَکَر بودن کم نیاریم،رفتیم وسط میدون و چنتا بلرزون زدیم و یخورده شلوغش کردیم که"نه چک زدیم و نه چونه دخترتونو بردیم به خونه!"شب خیلی خیلی جالبی بود.امیدوارم که دایی کوچیکه و زن دایی جدیده خوشبخت بشن.شب،خونه ی بابابزرگمینا تا دیر وقت نخوابیدم.داشتم یکم از خاطرات اون شبو تو یه برگه ی جداگونه مینوشتم.عمو مِش محمد داشت نماز شب جمعه رو میخوند.فرداش همه رفته بودن و خونه سوت و کور بود.پیش مادربزرگم نشسته بودم و با خودخواهیه تموم گفتم:نَنه!دیگه کسیم پیشت نیستا.بچه کوچیکتم از پیشت رفت.آقا ما اینو گفتیم و نَنه یه دفعه زد زیر گریه.حالا ما مونده بودیم چیکار کنیم که آبجی بزرگه هم پشت بندش زد زیر گریه.خودمم کم مونده بود گریه کنم.شام غریبانی راه انداخته بودم.موقع برگشتن با اقا عباس و آبجی بزرگه و مریم و مهتاب کوچولو به همراه دختر برادر عباس رفتیم سر همون رودخونه هه که بچه ها هم یخورده شنا کنن.روز خوبی بود..... شب خوبی بود....چند روز خوبی بودن....به خودم تو این چند روز افتخار میکردم....از شخصیتم خیلی خوشم اومده بود.خیلی آروم بودم.خیلی ریلکس بودم.با همه  راحت بودم.دیگه از خنک بازیام خبری نبود.شوخیام و شلوغ کاریام خیلی به جا و قشنگ بود.خیلی سنگین شده بودم.همه رو به یه چشم نیگا میکردم.گند زدنام نسبت به قبلا خیلی کمتر شده بود...شاید چون قلبم دیگه نمیتپید اینجوری بودم...خیلی قلبمو دوس داشتم تو این چند روز...خیلی با معرفت بود...دقیقا همون چیزایی که بهش گفته بودم رو انجام داد...تو همون زندونش موند و تکون نخورد...خیلی دِمِش گرم بود...الان دستمو گذاشتم روش و دارم نوازشش میکنم...بهم میگه:امین بزار بیام بیرون.دارم خفه میشم اینجا!چرا با من اینکارارو میکنی.بهش میگم:عزیزم!چون دوسِت دارم،اونجا زندونیت کردم.دوس ندارم خورد شدنتو ببینم.نیگام میکنه و میگه:من صبورم،اما....بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم...

*پرده ی دوم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟              بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی       سنگدل این زودتر می خواستی، حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست          من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                  دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار        این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت   /  این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند / درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

*پرده ی سوم:

گاهی دیدن اون همه ستاره تو آسمون رو دوس دارم...گاهی دیدن این همه شکل و شمایل تو آسمون و دیدن این همه ستاره ی پرنور کنار هم واسم شگرف انگیزه...حتی گاهی وقتی یه ستاره ی کم نوری رو میبینم که تک وتنهاست رو باز دوس دارم حالا چه برسه به اینکه همون ستاره تنها،پرنورم باشه...دستتو حلقه کنی دور چشمات و بشینی و همون ستاره پرنوره رو ببینی...من خودم تنهایی واسم عذاب آور نیست و گاهی باهاش حال میکنم.اما از دیدن کسی که احساس میکنم تنهاست ،قلبم میگیره.نمیدونم چیکار کنم...دلم میخواد یه کاری کنم...شاید یه کمک کوچولو نیاز داشته باشه...یه حرفِ کوچولو...اما نمیشه،نمیتونم...احساس میکنم دستام خالین...وقتی این خالی بودن رو بیشتر احساس میکنم که فکر میکنم که همه ی آدمای اطرافم پاک و معصومن و منم که اون وسط مثل گرگ درنده ای میمونم و میخوام قانونو بهم بزنم.شاید تقصیر خودمونه که همه چیزو پیچیده میکنیم؛در حالیکه خیلی ساده تر از اون چیزی هستن که فکر میکنیم...شاید من به کمک کوچولو نیاز داشته باشم...یه حرفِ کوچولو...

*پرده ی چهارم:

صحبت از پژمردن یک برگ نیست....

فرض کن مرگ قناری هم در قفس مرگ نیست...فرض کن یک شاخه گل هم در جهان گلزار نیست...!فرض کن جنگل،بیابان بود از روز نخست...در کویر سوت و کور...

در میان مردمی با این مصیبتها صبور...

صحبت از مرگ محبت،مرگِ عشق...

گفتگو از مرگ انسانیت است...!            "فریدون مشیری"

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من
۱۳٩۱/٢/٥ :: ٢:۳٧ ‎ق.ظ

"به نام دهنده ی بی منت"

فاطمه(س)............بانو فاطمه(س)......نمیدونم چرا نمیشه گاهی حرف زد در مورد بعضی اشخاص...می ترسی...می ترسی یه چیزی بگی و از قداست اسم،از بزرگی شخصیت و از منزلت آن کم بشه...

قلبم را محکم گرفته ام....سخت درد میکند...ولی اجازه ی شکستن به آن نمیده ام...به بانو فاطمه(س) قول داده ام...من محکم ایستاده ام...پرچم قرمز هنوزم بر سر خیمه ام پابرجاست...انتقام نزدیک است...نه از جنس کینه و تعصب...نه...بلکه از جنس ایمان...از جنس وحدت و یکدلی...برای آینده ای روشن...

فاطمه، فاطمه است، نام کتاب کوچکی ازعلی شریعتی است که از روی سخنرانی سال ۱۳۴۹ وی تدوین شده‌است .

در مورد نوشته های علی شریعتی گاهی بی انصافیهایی بوده و بی معرفتی هایی.فقط یه جمله میگم که همه بدونیم!که همه ی ما انسانیم!!!

خلاصه ای از کتاب فاطمه،فاطمه است به روایت معلم شهید:

اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد ” ام رافع ” بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که - ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌ های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد.
اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ‌ها است.شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد.

ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.
اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسئولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه این‌چنین زیست و این‌چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه‌ قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ایمان‌های شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می‌جنگیدند، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک ” زن ” بود، آن‌ چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.

وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک “ اسوه ” ، یک شاهد برای هر زنی که می‌خواهد ” شدن خویش ” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه‌ پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می ‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را “بنی‌علی” می‌خواند و آنان را “بنی‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.

نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن می‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی‌‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.

و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است. دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.

"دکتر علی شریعتی
برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است"



موضوع مطلب : دکتر شریعتی / مذهبی / حضرت فاطمه
۱۳٩۱/٢/۳ :: ۱:۳۳ ‎ق.ظ

”In the name of god”

Hi Dude`s . oh! I`m sorry, I introduced myselfنیشخند.my name is amin and last name is rahdari.I have one brother and two sister`s.I am a student رشته ی chemistry enginiery in the omidiye university.oh my god.I am very very very interested espeaking English but because تنبلم  no good liking در این کار!! So چند روزی هست که زبانکده ثبتنام کردم و الان دارم انگلیسی یاد میگیرم. Oh my god,سرتون رو درد آوردم.

(خب چیکار کنم تا حالا فقط همینارو یاد گرفتم!)...Yes,yes,my name is aminنیشخند and

...Oh!no…please!!yes…good by

اگر یه وقتی نتونستین متن بالارو متوجه بشین زیاد به خودتون خرده نگیرین چون متن بالا کاملا با لهجه و براساس قواعد خودم نوشته شده!هر چند که چیز خاصی نداره.همونطور که بالا گفتم:حدود یه هفته ای هست که به زبانکده میرم.عینکخیلی احساسم nice که دارم انگلیسی یاد میگیرم و تصمیم دارم اگر وضع جیبم(منظورم جیب پاپیه) خوب باشه تا سطح آخرشو برم و حسابی Very very  very  good to speak English بشم.اوه Sorry . میدونید، دیگه احساس میکنم زبون فارسی  به کل یادم رفته و گاهی مجبور میشم از لغات انگیسی استفاده کنم و از این بابت واقعا I`m sorry هستم.به واقع این چند روزی که میرم زبانکده به این نتیجه رسیدم که انتقال جرم چقدر درس آسونی بود!!!فکر کنم باید خیلی تلاش کنم تا بتونم یخورده انگلیسی صحبت کنم..تا حالاش که فقط همین سلام و احوالپرسی کردن و خودمو معرفی کردن و در مورد Family صحبت کردن و چنتا چرت و پرت دیگه پیشرفتم!حالا ببینیم خدا چی میخواد.حالا وقت کردم در مورد استاد انگلیسیمونم صحبت میکنم.وقعا این چند روزه اعصابم خورده.دوتا کنفرانس افتاده تو پاچم  و نمیدونم چه غلطی کنم.با دوتا ادم چِترال افتادیم تو یه گروه که اصلا همکاری نمیکنن.منم خو آدم جوگیر!گفتم:اصلا شما کارتون نباشه فقط خودم کنفرانس میدم.حالا عین همون حیوونه تو گل گیر کردم.البته بیکارم نیستن اون دوتا و دیگه از شرّ دنبال مطلب گشتن راحتم و این کار به عهده ی اوناست و یه خوبیه دیگه هم که داره اینه که از هر کدومشون بابت دوتا کنفرانس یه کارت شارژ ده هزارتومنی گرفتماز خود راضی.ولا بخدا...به جان خودم قبض روح میشم من اگر برم پا تابلو و بخوام نیم ساعت از حفظ واسه بچه ها صحبت کنم. Oh my god!!بدبختی نمرشم خیلی زیاده. .ولی دلیل اینکه گفتم فقط خودم باید برم علاوه بر جوّ اینه که هم کنفرانس دادنو دوس دارم  و هم اینکه باید این ترسو تو خودم از بین ببرم که جلوی جمع نتونم صحبت کنم.نا سلامتی اگر چند سال دیگه خواستیم رئیس جمهور محترم بشیم باید بلد باشیم دوتا جمله یا دوتا دروغ!(ای بچه ی بد) به مردم بگیم که ضایع نشیم.بگذریم...فعلا که فقط دارم مطالبی که واسم اوردن رو مطالعه میکنم که بترکونم جمعیتو!.11ام امتحان فیزیک2 دارم.خدایا من چقدر از این درس متنفرم! 16ام هم میترم عملیات واحد داریم.واسه فیزیک که اصلا کتاباش گیرم نمیاد و اون یکی رو هم گذاشتم بعد از عقد دایی کوچیکه.!بله دیگه...به سلامتی آخر هته عقد دایی کوچیکس.بالاخره پدر عروس خانوم موافقت کردن با این موضوع و ما پنجشنبه لرزیدن بدن(همون رقص) را در پیش خواهیم داشت.حالااااااا دستا بالااااا...دختر آبادانی بی قراره...دختر آبادانی بی قراره...عاشق شده و خبر نداره....حالااااااااااااا...بله...معذرت میخوام و دوباره یه لحظه جو گرفتم.یادم رفته بود ایام فاطمیه هست.همینطور بنابر اخبار رسیده از سوی بانو و دیگر افراد مورد اطمینان به نظر میرسه که خیلی ها در این جشن حضور دارند!!!بعد از دایی کوچیکه هم باید هی بپیچیم دور و بر این دااش بزرگه که بتونم اونم یه سروسامونی بدم و بعدش دیگه دور دور خودم بشه.واسه خودم آستین بالا بزنم و برم خواستگاریه عیالخجالت.یه دسته گل واسش بگیرم،پر از رزهای قرمز که توش نوشته باشه" "I love you-I like you "(  ).خاک به سرم!چه قدر بی جنبه ای تو!بچه یه خورده سنگین باش!مردی گفتن...این حرکات چیه عزیز من؟!!

*یه شعری هست که یه بیتش اینه:میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی     میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی.... وباقیشو تقریبا یاذم نمیاد.نمیدونم تا حالا خوندینش یا نه.ولی اصلا دلم نمیخواد روزی این شعر بشه زمزمه ی هر روزم...الان دیگه فکر میکنم اینجا هم نمیتونم حرف دلمو بزنم و بازم باید سکوت کنم...فکر کنم هنوزم باید بشینم و بخندم و دم نزنم...my name is amin!Oh my god

بگذریم....من خدایی دارم که همین نزدیکیهاست...همین جاها،همین اطراف...اون جایگزین همه ی نداشتنهای منِ...به خاطر همینِ که سکوتم قشنگه...فقطم خودم میدونم که چقدر سکوتم ارزشمنده...یه سکوت اهورایی و الهی که واسه دوس داشتن همه کافیه...


 

 

دل خورشید محک داشت؟ نداشت! یا به او آینه شک داشت؟ نداشت! آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت! غیر دیوار و در و آوارش ، شانه ی وحی کمک داشت؟ نداشت! مردم شهر به هم می گفتند در این خانه ترک داشت؟ نداشت! شب شد و آینه ی ماه شکست! دست این مرد نمک داشت؟ نداشت! تو بپرس از دل پرخون غمت! چهره ی یاس کتک داشت؟ نداشت! نداشت! نداشت...!

"اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من
۱۳٩۱/۱/٢٠ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ

"به نام دهنده ی بی منت"

پنجشنبه شب واسه دایی کوچیکه رفته بودیم خواستگاری!فک کنم اولین بار بود که تو مراسم خواستگاری شرکت میکردم.بیچاره داییمو خیلی اذیت کردم.تو خونه ی عروس کنارش نشسته بودم.بیچاره خیلی هول شده بود و فقط عرق میکرد.منم که منتظر همچین فرصتی بودم که رتبه ی اول سوژه کردن تو خونواده که متعلق به همین دایی کوچیکم بود رو ازش بگیرم،بیچاره رو فقط سوژه میکردم.مثلا وقتی میوه میاوردن جلو رومون یواشکی تو گوشش میگفتم:این میوه رو بردار.یا میگفتم:دایی الان آب بخوری بهتره!یا دایی چهارزانو بشین که باکلاس تره.دایی الان بخند،دارن نیگات میکنن.باور کنین همه حرکاتشو خودم بش میگفتم.اینقده اضطرس داشت که اصلا نمیدونست من چی میگم و فقط انجام میداد.حقم داشت بنده خدا!!دخترک غریبه بود و پدرش به سختی اجازه داده بود که بریم خواستگاری.حالا تا ببینیم خدا چی میخواد...

نمیدونم چی چیم شده...جدیدا نه موبایلمو جواب میدم.نه جواب پیامامو میدم.نه حال و حوصله ی کسی رو دارم.فکر نکنم به خاطر دوباره گرم شدن هوا باشه چون از حدود یکی دو هفته مونده به عید اینطوریم.احساس میکنم ذهنم میدونه اشکال کجاست ولی هیچ راهکاری رو واسم نمیزاره جلوی پام.همش منتظرم...نمیدونم منتظر چی؟؟! شایدم فکر میکنم که خودم خیلی نقطه چینم که این اتفاقا واسم میفته.نمیدونم...امیدوارم هر چی زودتر از این سردرگمی وحشتناک دربیام.از طرفی هم این روزا یه سری اخبار و مطالب هست که اندکی متوجشون شدم و اصلا به کل افکارمو به هم ریختن.چقدر من(و شاید ما) ساده لوح بودم و دلمو به کسایی خوش میکردم  که دست شیطونو از پشت بستن.دیدم نه تنها نسبت به ایران خودمون بلکه نسبت به کل جهان عوض شده.اوضاع خیلی خرابتر از اونیه که فکرپشو میکردم.خبرهای بدی تو راهه.اینارو که میگم خیال نکنید آدم مایوسی هستم یا میخوام کسی رو ناامید کنم،نه.برعکس میخوام بگم که من اینقده قوی هستم که در مقابل اینا بتونم بایستم و باهاشون مبارزه کنم.با یه جهان میخوام مبارزه کنم.میخوام کمک کسی باشم که خیلی خیلی تنهاست ولی همه خیال میکنن که ای بابا ما که هستیم پس خیالش راحت باشه دیگه.نه برادر و خواهرم!اوضاع خیلی پیچیده تر از اونی هست که ما فکر میکنیم...

معمولا هر موقع میخوایم با بچه ها بریم بیرون،پولای سفر پیش خودمن یا به قولی خودم مادرخرجم.حتی اون زمانی که بچه هم بودیم و اردو میرفتیم،خودم مسئول خرید اردوها بودم.انصافا کار سختیه که این پولا پیشت باشه ولی خوبیم زیاد داره.مثلا تو اردوها وقتی همه بچه ها تو اتاق هستن و اجازه نداشتن تنهایی برن بیرون.من و یکی از بچه ها واسه خودمون به بهونه ی خرید میرفتیم بیرون و کل شهرو میگشتیم و یا اینکه وقتی میخواستی یه چیزی واسه خودت بگیری میتونستی با یه خورده دس کاری تو قیمتا هر چی که دوست داشتی بگیری و بزنی تو رگ.از خود راضیالبته انصافا من از این کارا نمیکردم یا حداقل اگر میکردم آخرش به مسئولمون میگفتم که گاهیم بهمون ضدحال میزد و میگفت:باید پولشو خودت بدی.به هر حال امسالم پولا پیش خودم بود.هر چند که احتمال میدم سال دیگه این مسئولیتو قبول نکنم چون واقعا کار سختیه.یاد طیب بخیر اون موقع ها که با هم میرفتیم اردو،همیشه جزو گروه تدارکات بودیم.معمولا طیب و حسین کمک آشپز بودن.دوتا محمدا و علیرضا سفره هارو پهن میکردن و منم مسئول خرید بودم و چقدر دور هم خوش بودیم اون زمان.

واسه خاطرات سفر فقط بعضی حادثه هایی که یادم مونده رو خیلی خلاصه وار مینویسم.مثلا میشه اسمشم بزاری سفرنامه امین بصورت mp3!!!روز اول حسابی قطارمون تاخیر داشت(اوهوووووم!پس قطارم تاخیر میکنه:))) .به جان خودم تاخیر داشت،خُب تقصیر من چیه آخه!!!حدودا سه چهارساعتی الاف بودیم یا علاف بودیم!به هر حال از بیکاری رفتیم منچ گرفتیم و تو پارک روبروی راه آهن شروع کردیم به بازی کردن و به عنوان صبحونه هم واسشون آش گرفتم که بخورن.موقع چک کردن بلیطا هم یه نیم ساعتی معطل شدیم.سوژه ای کردیم این خانمایی رو که بلیطارو چک میکردن.یه دفعه میدیدی ایوب عین گاو سرشو مینداخت پایین و با سرعت میرفت داخل سالن و بعد این خانما میفتادن دنبالش و ایوب بشون بی محلی میکرد و هنوز ایوب برنگشته حسین میرفت دنبالش و همینطوری بدبختا تا نیم ساعت دنبال ما افتاده بودن.میلی هم(چون دوتا میلاد داشتیم یکیشونو میگفتیم میلی) یه بار که رد شد و خانمه سریع سر مچشو گرفت خودشو زد به دیوونه بازی و ما دیگه پوکیده بودیم از خنده و دیگه من به زور رفتم زیر بغلشو گرفتم و آوردمش بیرون و واسه خانمه توضیح دادم که این یخورده مشکل داره.حدودا با 4 ساعت تاخیر 12:10 حرکت کردیم.خوشبختانه تو کوپمون از نفر شیشمی خبری نبود و البته معذرت میخوام!!درسته سفر زیارتی بود ولی یخوردشم سیاحتی بود و تو قطار تقریبا اکثرش پاسوربازی میکردیم.حسین کشتم.مُردم تا یادش دادم.دیگه آوازمون به کوپه های بغلی هم رسیده بود و یه بار بچه های اهواز اومدن بامون بازی کردن که سوسکشون کردیم.چنان سوتی ای ازشون گرفتم که تو تاریخشون باید بنویسن.هورااا بچه های امیدیه...هورا(شعار کاملا نژاد پرستانه ای).البته از منچ و اسم فامیل و گل یا پوچم نمیشه گذشت که حسابی داغ داغ میشد بازیمون.مخصوصا منچ که فقط کم مونده بود همدیگرو تیر کنیم بیرون.یعنی من توی این بازی به تنها چیزی که فکر نمیکردم رسوندن مهره هام بود.فقط دنبال زدن بودم.همه ازم کینه به دل گرفته بودن.واسه ناهارمون قرار بود میلاد تو خونشون سالاد الویه درست کنه و با خودش بیاره.جان من تا حالا الویه بدون سُس خورده بودین!از گلومون پایین نمیرفت.باید شیش لیتر آب میخوردیم با هر لقمه تا میرفت پایین.به سختی خودمونو سیر کردیم.حسین بیچاره که فقط نون خالی میخورد.سوژه ای شده بود این سُس نداشتن الویه.از قضا با یه کاروان راهیان نور تو یه واگن همراه بودیم که یه آخوندی هم باشون بودو حسین گیر داده بود که میخوام برم بیارمش.اگر چه من زیاد حوصلشو نداشتم ولی انصافا حاج آقای جالبی بود.حداقل از این لحاظ که دروغ نمیگفت.از این خصوصیتشم خوشم اومد که وقتی یه سوالی ازش میپرسیدن و بلد نبود میگفت:نمیدونم و این خیلی مهم بود.چون حدودا ساعت 10-11 شب بود و خستمم بود همش تو چرت بودم پیش حاج اقا.یه تیکش ایوب رفت بیرونو وقتی اومد داخل ناخودآگاه چپو شد رو جاج آقای بیچاره و کل دم دستکشو ریخت بهم و چهره ی ایوب تو بغل حاج آقا تو اون لحظه دیدنی بود.دیگه این حاج آقای بدبخت که حرف میزد،من قیافه ی ایوبو که میدیدم نمیتونستم خودمو کنترل کنم و فکر کنم یخورده هم ناراحت شد حاج آقا.به هر حال بعد ازرفتن حاج آقا،به خاطر اینکه اون شب،شب چهارشنبه سوری بود موقعی که قطار ایستاد چنتا ترقه انداختیم بیرون قطار(ای بچه های بد) که نزدیک بود متوجه بشن کار ماست.تازه بچه ها میخواستن بندازن تو راهروی قطار که نزاشتم.خدایی نکرده اگر یه خانم باردار خواب می بود خیلی  میترسید.حدود 2:30 شب که ما تو اوج خواب بودیم،با یه صدای وحشتناکی بیدار شدم.ایوبم بیدار شد.یه نفری که صدای کلفتی داشت و عرب زبانم بود و حدودا 60 ساله میزد،تو ایستگاه قم سوار شده بود و جاش تو کوپه ی ما بود به عنوان نفر شیشم.ما که زرد کرده بودیم.صورتشم با این چفیه قرمزا پوشونده بود و یه پالتویی که معلوم نبود جنسش از چیه ولی خیلی قیمتیه  و تا رو زمینم ولو بود تنش بود.بخدا چنان خودم و ایوب سوژش کردیم که نگو.موقعی که خواست بخوابه ایوب بش گفت:حاجی حواست باشه اینا دزدن.وسایلتو میدزدن.جیباتو میزنن.یکیشونم دیوونست!!!منم الکی یه تیکه با ایوب شروع کردم به دعوا کردن.الکی همون بالای تخت یقشو گرفتم که چرا حرف میزنی و نمیزاری بخوابیم.بیچاره تا صبح که بلند شدیم تکون نخورده بود و وسایلشم پیشش گذاشته بود.تازه صبح که با هم رفیق شدیم متوجه شدیم که میخواستِ به خاطر اینکه درو باز نمیکردیم و پتو و اینا گیرش نیومده،میلاد که طبقه ی پایین خوابیده بود رو بزنه که وقتی من و ایوبو میبینه از خیر پتو و بالشت میگذره.اینا روز اول بودن.من خودم قطارو خیلی دوس دارم.با اینکه حدودا 28 ساعت تو راه بودیم ولی همینکه دورهمی لذت بخشه.این عامر یا همون ابوزیدم حکایتی بود واسه خودش.خیلی تعریف ایرانیا میداد.مثلا میگفت:خیلی آدمای باهوشین و بیشتر از همه از خوشگلیشون تعریف میداد(البته فقط چون منو دیده بود اینو میگفت!خجالت).کلا بیشتر در مورد خوشگلیه ایرانیا صحبت میکرد که به دلیل عدم رعایت اصول اخلاقی در حرفاش از ذکر کردن اونا معذورم.ولی میگفت:که ایرانیها اصلا بهمون احترام نمیزارن.که احتمالا این حرفاش برمیگرده به سابقه ی اعراب و پارسی ها که حکایتای زیاد جالبی نداره.ابوزید شیعه بود و اهل نجف و میگفت:که ما اصلا آدمای پیمان شکنی نیستیم.یخورده زبون فارسی بلد بود ولی اکثرشو میلی که عرب زبان بود واسمون ترجمه میکرد ولی کامل حرفامونو میفهمید.ادعای پاسوربازیش میشد.یه بازیه عراقی بهم یاد داد.اولش قوانینشو بلد نبودم ولی بعد از دو دست حسابی حالشو گرفتم.من آدم نژاد پرست و ناسیونالیستی نیستم ولی اصلا دوس نداشتم که پیشش کم بیارم و خیلیم اعصابش خورد میشد که میبردمش.ساعت حدود 7 رسیدیم مشهد.همیشه تو سفر بزرگترین دغدغم خونه پیدا کردن.تجربه ای که امسال بدست آوردم واسه صد سالم بسِ.با ایوب رفتیم که خونه پیدا کنیم.انصافا خونه ای که پیدا کردیم خیلی شیک و باکلاس بود.مخصوصا اینکه با متصدیش که یه پیرمرد تقریبا 60 ساله بود رفیق شدم.بعد از جاگیر شدنمون رفتم بازار که واسه شام امشب و روزای بعدمون خرید کنم.برگشتن حاج آقا(متصدیه)همینجوری دردودل میکرد و از پسرش که تو قوچان شیمی میخوند و دخترش که تو همین مشهد تربیت بدنی میخوند حرف میزد.عجیب اینکه چقدر تعریف دخترشو پیشم میداد.خجالتخیلی مرد خوبی بود و حسابی موقع پول دادن باهامون راه اومد.امسال عجیب رگ چونه زنیم گرفته بود.هر چی میگرفتم حتما باید چونشم میزدم.بخدا یه بار که میلی مریض بود و رفتم واسش رانی و کیک بگیرم،سر اونم چونه زدم!!شب اول همسرانم ایوب و میلی بودن و اونا آشپز بودن.بدترین همسرم حسین بود که دسپختش افتضاح بود.هنوز مزه ی سوسیشش زیر دندونمه!سبز بعد از شام شب اولی اینقدر منچ بازیمون حساس شده بود که نزدیک بود حرم رفتنو کنسل کنیم.شب اول یه حس و حال خوبی داشتم که پامو گذاشتم تو حرم.خیلی لذت میبردم.اما یه غرور خاصی تو وجودم شکل گرفته بود که بعدها همین غرور حالمو گرفت ولی دو روز آخر شکستش دادم.کلا بخوام بگم بهترین اتفاقاتی که امسال واسمون افتاد:یکی این بود که صبح ساعت 9-10 که خواب بودیم یهویی صدای در اتاقمون اومد که خُدام امام رضا بودن و واسمون بُن غذا آورده بودن که فردا دعوت رستوران امام رضا که تو خود حرم بود هستیم.چنان شور و نشاطی بینمون بود که نگو.یه لحظه من به عنوان مادر خرج وقتی قیافه ی بچه هارو میدیدم که انگاری بعد از سالیان سال به یه غذایی میرسن از خودم مایوس شدم.به خاطر همین یه روز، هم واسه ناهار و هم واسه شام بردمشون رستوران وکیل آباد و شاندیز و واسشون دیزی سنگی و کباب و بعدشم چاییو و خلاصه هر چی دوست داشتن گرفتم.(من خودم معتقدم تو سفر باید با کمترین خرج بهترین خاطراتو درست کرد و امسال فکر کنم سال خوبی بود).روز 28امم که باید از این خونه میرفتیم بیرون،واسه پیدا کردن خونه بعدیمون بد بلایی سرمون اومد.از طرفی همون روزم برف شروع کرد به باریدن.چقدر لذت بخش میبود دیدن برف.به غیر از میلی که دانشگاش اصفهان بود،باقیمون همه برف ندیده بودیم و مثل این ندیده ها میپریدم تو هوا و شنگول بودیم.(جل الخالق به جان بچه وسطیم یه چیزه سفیدی از تو هوا میریخت تو سرت.جالبه اینکه هیشکیم بالا پشتبونا نبودنا.خودش همینطوری میریخت رو سرت!!!شگفتااااااا).بعد از 5 ساعت الافی تو برف و کولاک بالاخره با حسین موفق شدیم که یه خونه ای پیدا کنیم که خود صاحبخونه بهش میگفت:کلیدون(کلیدون در اصطلاح به محل خواب و تخم گذاری مرغان گفته میشود).دیگه حسابشو کنین چی بود؟ولی چاره ای نداشتیم.هم هوا سرد بود و هم یا خونه ها گرون بودن و یا همشون پر بودن.تو این خونه که پنج شیش تا اتاق داشت و یکیشونم ما بودیم.اتاق بغلیمون بچه های کرج بودن که سلطان قلیون بودن و مذهبی و هیکلی و خلاصه ایشالا که هیچ خونه ای بی زن نمونه اتاق اینا هم شکر خدا هیچ وقت بی دود نبود و ما هم گاهی ایجوری میشدیمابله!اتاق اونوریمونم بچه های اصفهون بودن که سلطان موسیقی بودن و تو اتاقشون چهارتا باند داشتن و فقط میرقصیدن  و گاهی هم با بچه های کرج دعواشون میشد.اتاق اینوریم فکر کنم بچه های رشت بودن که دیگه این یکی رو به دلیل خارج از عرف بودن مسایل اخلاقیه کشورم نمیتونم بگم سلطان چی چی بودن!!!شب اول با وجود اینکه همه خیلی سردشون بود و تو اتاقشون بودن ولی ما رفته بودیم تو حیاط و با دستهایی برهنه و از سر ذوق میخواستیم ادم برفی درست کنیم که البته شکل پایانیش بیشتر شبیه خرس برفی بود تا آدم برفی!ولی کلا خیلی حال داد.واسه حرم رفتن و خرید که میرفتم بیرون که دیگه اوضام خیلی چول بود.همینکه پامو میزاشتم رو یه تیکه برف،آقا ما دو لنگمون میرفت تو هوا و شَلَپ میخوردیم رو زمین و سوژه میشدیم.دیگه من اونجا به زمین و زمان فحش میدادم.بدترین صحنه ای که تو یادم هست مربوط به حرم میشه.عجله داشتم و اومدم از چند نفری سبقت بگیرم و از روی فرشایی که تو حیاط پهن بود اومدم رو سرامیکا که یهو لیز خوردم و دیگه داشتم میرفتم تو هوا که خودمو کنترل کردم ولی صِدام رفت تو هوا:هِی ی ی ی... .دومرتبه یه قدم دیگه برداشتم و دومرتبه لیز خوردم ولی باز خودمو کنترل کردم ولی باز صدام رفت تو هوا:هِی ی ی...و دیگه همه حواسشون به من بود.بار سوم دیگه به غلط کردن افتاده بودم و میخواستم برگردم سر فرشا که اینبار خدا براتون بد نخواد ولی چنان دو لنگم رفت تو هوا و چنان صدایی از برخورد کمرم به زمین بلند شد که همونجا همه واسم دعای :امن یجیب... رو خوندن.حالا درد کمر به کنار چون میتونستم صافش کنم ولی چنتا خانوم جلو روت کِرکِر بهت بخندن و سوژت کنن دیگه صاف شدنی نبود.ماااادر جان(به سبک مهران مدیری).به هر حال تا دوسه روز مشهد همینجوری برف میومد و دو لنگ ما هم تو این دو سه روز بین زمین و آسمون معلق بود..بدترین بلایی که سرمون اومد لحظه ی تحویل سال بود.باور کنین از ساعت 3 شب ما تو سرما و رو قالیای خیس نشسته بودیم تا ساعت 8-9 صبح.بخدا هنوز سرماش تو وجودم هست.خیلی خیلی سرد بود هوا و اینکه اون 5 دقیقه ی آخر ارزش تمام این سرماهارو داشت.فکر کنم به همین مقدار کفایت کنم کافی باشه.چون هم سر خودم درد گرفت و هم سر شمارو درد آوردم.هرچند که دفترچمو که نیگا میکنم خیلی مطلب هست واسه نوشتن.مثل برق رفتن داخل سوهان فروشی و جوگیر شدن ما مهندسا.ترانه خوندمون تو خط واحد.آبروریزی تو ایستگاه مترو.پارو کردن برفای حرم،ژامبون مرغ آقا حسین و خیلی چیزای دیگه.امسال ایوب و میلاد و میلی رفقای جدیدمون بودن و حسینم که یار غار همیشگیم هست.امسال عجیب با میلی خیلی حال میکردم.احساس میکردم خیلی بچه ی پاک و دوست داشتنی ایه و واقعا من از همسفر بودن باهاش لذت بردم و اینکه دیگه هیچی...

**امسال دعا کردم واسه ... ؟؟؟!!خُب کی؟؟خو حرف بزن!!زبون نداری بگی؟نه،سوال دارم ازت؟خو بگو واسه کی دعا کردی؟هِلوووو مگه با تو نیستم؟میگی یا بگم فیلترت کنن!!!بگذریم...............دعا کردیم واسه همه...........

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من
۱۳٩۱/۱/۱٦ :: ۱:٢٤ ‎ق.ظ

"به نام دهنده ی بی منت"

میگن اونور آبیا وقتی 12 ماهشون تموم میشه و میخوان عیدشونو جشن بگیرن به هم میگن کریسمست مبارک!ولی فکر کنم آنچنان تغییری تو محیط اطرافشون ایجاد نمیشه.ولی خُب به هر حال شاد و خوشحالن از این جشن گرفتنشون.یا به قول عامر یا همون ابوزید خودمون(هم کوپه ایمون تو راه مشهد)که بچه ی نجف بود،اعراب فقط دو عید بزرگ دارن.یکی عید قربانِ و دیگری عید فطر که براشون خیلی عزیزِ و از این جهت که با شروع شدن یه سال جدید عیدی بخواد واسشون شکل بگیره وجود نداره!یعنی میتونم بگم که جشناشون با توجه به حوادثیه که تقریبا خود انسانها رقم زدن و نه اینکه بخوان به خاطر تغییر و تحولاتی که تو محیط اطرافشون شکل گرفته جشنی رو بگیرن و از طرفی ابوزید میگفت:که اولین ماه اونا،میشه ماه محرم و چه آغاز بد و شوم و حزن انگیزی داره اغاز سال جدید اونا.ولی خوب ما ایرانیها هم واسه خودمون اعیادی داریم.یکی از مهمترین اونا هم،عید باستانیمونِ که بش میگیم عید نوروز.یعنی عیدی که تو اون روز از نو و روزی از نو.عیدی که یه فصل سبز و قشنگ از راه میرسه و همه دومرتبه شروع میکنن به برنامه ریزی واسه یه سال سبز و قشنگ که همش پر از امید و آرزو باشه.عیدی که همه،از فقیرش گرفته تا ثروتمندش پای یه سفره میشینن که همه ی چیزای روی اون مثل همه و هیچ فرقی با هم نمیکنه.گاهی اوقات دلم میخواد بشینم و در مورد سنتامون و رسوماتمون یه تحقیق کلی کنم و از اینکه اجدادم اینقده قشنگ و خوشگل به چنین رسوماتی رسیدن به خودم ببالم و کیفشو کنم اما از اونجایی که مادربزرگم شیرازی بود و شیرازیا هم همچین یخورده خصلت زرنگی دارن!!!!! این اجازه بهم داده نمیشه ولی به خودم قول میدم که تو همین وبلاگ بیشتر در مورد رسم و رسوماتمون بنویسم و از این دست نوشته های چپ و چولم کمتر کنم.کلا فقط خواستم همینو بگم که آقا و خانومان محترم ایرانیا و آریایی نژاد!عید نوروزتون خیلی خیلی خیلی مبارک باشه و امیدوارم که همتون سلامت باشین تو این سال جدید و عاقبت بخیر و کشورتون سرافراز و آقا امام زمان هم بیشتر از این مارو چشم به راه نزارن....

چند روزی هست که از سفر برگشتم و حکایت زیاد دارم بگم.این چند روزه اول عیدو هم حسابی سرما خورده بودم(اگر بدونم کی بود که میگفت سرما زندگی بخشه خوبه!منتظر) بد بلایی سرم اومد تو مشهد با این هوای سرد و برفیش!!قربون گرمای خودمون برم!!!حالا حکایت برف ندیده ها رو واستون میگم.ولی در کل خیلی خیلی جاتون خالی بود و از جهتی که هم واسه سال دوم ،تحویل سال پیش امام رضا بودم و هم اینکه با سه نفر جدید سفر رفته بودم خیلی خوشحال بودم.

مطلب در مورد سفر زیاد هست و فکر کنم یه خلاصه ای ازش بنویسم.این روزا منظورم وقتی از مشهد برگشتمه، بسیار بسیار جانگرفته بودم و همش خونه ی این و اون بودم و حسابی صله ی رحم کردم.البته بیشترش ولایتمون بودم.برعکس سالهای قبل،امسال سیزده بدرو با خونواده ی اینوریا بودیم.منظورم از اینوریا خانواده ی پدریم بود.بعد از چند سال که اونوری بودیم امسال اینوری شدیم و خیلی هم خوب بود.حسابی دلم واسه لوتو بازی کردن و شماره خوندن عمو حسن تنگ شده بود.امسال فقط هزارتومن برنده شدم و خیلی بدشانس بودم.اگر چه سیزده بدر ما ایرانیها حکایت جالبی در تاریخ نداره ولی خُب به هر حال ما داریم ازش استفاده ی مثبت میکنیم و واقعا یکی از روزای خوبمون میتونه باشه.اینکه دور هم هستید و شوخی میکنید و گاهی هم شیطون بازی در میاری.در مورد بعضی چیزا هم میگذرم از گفتنشون چون نمیشه بگی ولی تو ذهنم هستن صددرصد.

از طرفی هم قرار بود واسه دایی کوچیکه بریم خواستگاری که افتاد واسه چند روز آینده.خیلی تو ذهنم چیز میز داشتم که بنویسم ولی وقتی همه(فامیل و دوستان)میان اینجا و کنجکاوانه میخوننشون فقط میشه آبروریزی.هر چیم میگی بابا جون(تیکه کلام معلم تاریخمون) زشته تو گوششون نمیره.تازه همین چندروز پیشم یکیشون زنگید بهم و حسابی گلگی کرد که چرا اینجا اینجوری نوشتی درمورد ما.وقتیم میگم:بابا جون این وبلاگ یه صفحه ی خصوصیه مجازیه واسه خودم و دوستانی که نه منو میشناسن و نه قیافمو دیدن و نه از شخصیتم با خبرن،همین.تازه یه چیز جالبم اتفاق افتده که نمیگمش.به هر حال احتمال داره که هم اسم وبلاگم و هم آدرسم و کلا همه چیزمو تغییر بدم شاید از دست مخاطبان عزیز فامیل و دوستان رهایی پیدا کنیم.البته اگر ناراحت نمیشن...

دیگه اینکه از وبلاگ چشمهای بی قرار که به تازگی حذف کردن وبلاگشون رو ولی به ما سر زدن و احوالپرسی کردن تشکر میکنم و امیدوارم که ایشونم سال خوبی رو داشته باشن.بازم به معرفتشون...

و اینکه به وبلاگی که به بسنی نعمتو علاقه دارن باید بگم که آقا ما هر چی میایم و میخوایم یه نظر بزاریم و عیدو بهشون تبریک بگیم،خطا میزنه و مارو ناکام میزاره.گفتم که یه وقت بی ادبی نشه و نگن بچه های امیدیه بی معرفتن.امیدوارم که در روزهای آتی به این مهم(نظر گذاشتن) دست پیدا کنیم ولی کلا هم عیدشون مبارک و هم اینکه هر موقع که بیان به این وبلاگ قدمشون به روی چشم...

و دیگه اینکه بچه های خراسانم امسال خیلی مارو اذیت کردن.خدا ازشون نگذرهنیشخند!شوخی کردم به جان خودم...

نکته ی مهم دیگه اینکه به شدت دنبال این هستم که اگر وقت پیدا کنم و پروژه ی درسیمو تونستم تکمیل کنم،حتما دیگه در مورد تاریخ و افراد دوست داشتنیه ایرانی و مطالبی که خودم دوست دارم بیشتر در موردشون بدونم یه سری اطلاعات تاپ و شیک پیدا کنم و بزارم تو وبلاگم...

*نمیدونم چرا احساس میکنم چند موضوع رو تو این پست چندبار تکرار کردم.

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من
۱۳٩٠/۱٢/٢۳ :: ۱:۱٩ ‎ق.ظ

"به نام دهنده ی بی منت"

جمیعا سلام و علیکم:

آقا با اجازتون ما فردا عازم مشهدیم و به امید خدا لحظه ی تحویل سال در جوار حرم امام رضا هستیم و یکم ساعت 11 شب به سمت امیدیه حرکت میکنیم و احتمالا صبح روز سوم برسیم امیدیه.که همون روزم عروسیه دختر عممِ.بنابراین تا اون موقع از همگی خدافظی میکنم.لبمو نمیبرم ولی اگر چیزی نیاز داشتین بگین تا واستون انجام بدم(حالا یه کافی نتی یه چیزی میریم).و اینکه خواهشا تقاضای سوغاتی نفرمایید که اوضاع مالی خرابه.(پدر تحریممان کرده:)).حالا در حد جیلی بیلی و قُوتو کرمان بود رو میتونیم تهیه کنیم.فردا ساعت 6 باید بریم ولی هنوز وسایلمو آماده نکردم.کی بخوابم خدا میدونه.همین تازه از سر خاک طیب اومدم و باهاش خدافظی کردم.سریع سریع اینو نوشتم.بنابراین فعلا فی امان الله...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من

"به نام دهنده ی بی منت"

«نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»

عاشق این جملم...هر موقع احساس میکنم که آدمایی هستن که نمیخوان اجازه بدن من و مردمم به سمت جلو حرکت کنیم و از این بابت سراسر وجودمو ترس و ناامیدی میگیره این جمله رو تو ذهنم مرور میکنم و قوت میگیرم.نالیدن کار پیرزن و پیرمرداست.من جوونم و جسمم سرشار از از انرژی و آرمانها و نعمات الهی است که میدانم در من هست و به اونها ایمان دارم.من و مردمم هرگز به کسی اجازه نخواهیم داد که از فطرتِ پاکمون سوء استفاده بشه و اجازه نخواهیم داد همونطور که به ریشه ی خودشون تیشه میزنن به ریشه ی ما هم تیشه بزنن.من و مردمم تاریخ داریم...

اگر خدا بخواد و اوضاع مالی هم مساعد باشه قراره که 23ام عازم مشهد بشیم که لحظه ی تحویل سال پیش مولامون امام رضا(ع) باشیم.اینقده اون سال حس و حالِ خوبی داشت که امسالو هم با وجود وخیم بودن اوضاع مالی مجبورم کنه که دوباره تصمیم به رفتن بگیرم.باور کنین امسال از 14 نفر شروع شد.یعنی به غیر از خودم دقیقا با 13 نفر دیگه حرف زدم واسه مشهد.اما نمیدونم چه حکمتی بود که از بین این 13 نفر فقط 3 نفر موندن.چند روز پیشم واسه سجاد مشکل مالی و کاری پیش اومد و امیرحسینم یه اتفاق بد واسش افتاد و خلاصه من و حسین و میلاد موندیم.دیگه میخواستم بلیطاشونو کنسل کنم که یهویی فکرم رفت طرف ایوب و میلاد.انگاری امام رضا بلیطارو واسه اونا پیچیده بود و اونا هم با کمال میل قبول کردن.میمونه یه بلیط دیگه که ما از همینجا و در همین وبلاگ بازار سیاه راه میندازیم و اون یه بلیط را به مزایده میگذاریم!!!نیشخندبدو بدو حراجش کردیم...رفت و برگشت با صرف صبحونه و شام...به همراه ماساژ تایلندی!!! و افزایش قد به اندازه ی 5 وجب در کمتر از 24 ساعت!و به همراه قرصهایی با قابلیت لاغر کنندگی و چاق کنندگی به طور همزمان متناسب با بدن شخص!!!ضمنا برای بانوان محترم در کوپه ی بغلی جهت آسایش رفاه عمومیشون مجلس غیبت و ... برگزار خواهد شد...من کم وبیش اگر وقتش باشه سفر میرم .اون چیزی که خیلی مهمِ اینه که افکارتون خیلی بهم نزدیک باشه و اینکه قابلیت انعطاف پذیریه خوبی داشته باشین در برابر اتفاقات.به هر حال امیدوارم که این سفرمون هم خوب از آب در بیاد.یادم رفت بگم که طیبم بامون هست....

این روزا هم خدا ایوبو رسوند واسه ما که یخورده از خرج سفرو در بیاریم.مطابق روال هر سال از این جشنواره های بهاره میزنن و عده ای با اجاره کردن غرفه میان جنساشونو میفروشن.ایوبم یه غرفه گرفته که توش مواد غذایی واسه فروش داره  و ماهم فرصتو غنیمت شمردیم و رفتیم کمکش.از بیکاری بهتره.هم فاله و هم تماشا!!!عینکپول کفش عیدمم در بیارم خوبه.نیشخندپول لباسامو هم با اختلاس تو پولایی که ازشون واسه مشهد میگیرم درمیارم.از خود راضیالانم که اینو مینویسم ایوب رفته آش آبودان بگیره که بزنیم.به خاطر سفت بودن و کش اومدن زیادش و تندیش،معروفِ به آش آبادان.خیلی خوشمزست انصافا...

پریروز رفته بودم پارک جنگلیه امیدیه که یخورده بدوم.دکتر گفته بود بعد از یکماه میتونی یخورده بهش فشار بیاری.منم که دیگه خستم شده بود هنوز یکماه نشده زدم به کوه و جنگل.تک و تنهایی...حدود ساعت 5 بود که امین(پسرعموی طیب)اومد دم خونمون.بیچاره بدجور مریض بود و چون کسیو نمیشاخت اومده بود پیش من تا ببرمش دکتر.تا بردمش دکتر و آمپولشو زد شد 6.خیلی دیر شده بود واسه رفتن ولی چون تصمیم گرفته بودم ،باید حتما میرفتم.موتورو گذاشتم پیش نگهبانی و رفتم تو دل جنگل.جنگلای امیدیه بین چند شهر اطراف معروفِ.خلاصه ما داشتیم تو دل طبیعت میدویدیم و از اینکه هیچ دردی تو پام احساس نمیکردم خیلی خوشحال بودم.تا اینکه رسیدم به کوه.یه مدت بود که یه آبی از بالای کوه میومد پایین و جاری بود واسه خودش ولی نمیدونستم منبعش از کجاست و واسه خودمم خیلی تعجب آور بود.گفتیم بریم که اینو هم کشف کنیم.و معلوم شد که از میانه های کوه این آبِ از داخل یه لوله ای خارج میشه و همینجوری واسه خودش میاد پایین.یه چند دقیقه ای نشستیم همونجا و آب خنکشو میزدیم به صورتمون و از بالای کوه غروب افتابو نیگا میکردیم و واسه خودمون در مورد چیزای خوب می فکریدیم،تک و تنهایی...یه آن احساس کردم اینورکم یه چیزی تکون میخوره!!!چشمامو مثل عقاب تیز کردم دیدم بله؟!!دوتا روباه خوشکل موشکل دارن حرکت میکنن.کنجکاو شدم و رفتم دنبالشون.لونشون که یه سوراخ متوسط بود وسط کوه بود  و واقعا هم تابلو بود که خیلی حیوونای مکارین.هر چقدر خواستن منو بپیچونن که نرم دنبالشون نتونستن و من زیرک ترشون بودم.واقعنم کار سختی بود.وقتی یه لحظه چشم ازشون برمیداشتی به خاطر شباهت رنگی ای که پوستشون با کوه داشت پیدا کردن مجددشون کار سختی بود.خلاصه اینکارو هم که کردیم حسابی خستم شده بود و همونجا بالای کوه دوباره نشستیم و اینبار بیشتر میفکریدیم.اینبار غروب آفتابو با حسرت بیشتری نگاه میکردم.نمیدونم چرا؟!!ولی یخورده غمگین بودم.گاهی تداعیه بعضی حرکات و رفتارایی که خود آدم میکنه بدجور اعصابو خورد میکنه!مثلا واقعا من دلیل بعضی رفتارامو نمیدونم...واقعا نمیدونم...دیگه واقعا هوا تاریک شده بود.دیگه صدای موذن مسجدم که صدای الله اکبرش میومد به گوش نمیرسید.بلند شدم و از بالای کوه اومدم پایین.به زور میشد اطرافو ببینی.واسه خودم آروم آروم و خیلی ریلکسانه داشتم راه میرفتم.یه احساسِ خیلی بدی داشتم.احساس میکردم یکی چشمش دنبالمِ.اصلا به فکرم خطور نمیکرد که بخوام بترسم.یعنی کلا از تایکی بدم نمیاد.ولی در حین رفتن که یه لحظه سرمو بلند کردم و چشامو تیز کردم دیدم یه سگ سفیدی عینِ گراز!بالای یه تپه ایستاده و زبونشم شیش متر از حلقومش زده بیرون و قشنگم میشد بزاق دهنشو که میریخت رو زمین ببینی و بعدشم تجسم اینکه احتمالا چنتا رفیقِ دیگه هم داره و یا اینکه اون دوتا روباهه هم بخوان بیفتن دنبالم و حتی گرگی هم تو جنگل باشه همگی باعث شدن که رنگ من از سفیدی چنان به زردی تغییر کنه که حتی اگر به محلول H2SO4 هم نه تنها 5 قطره بلکه 100 قطره دی نفیل آمین اضافه میکردی اینقده سریع تغییر رنگ نمیداد.یه سنگی از رو زمین برداشتم و شروع کردم به دویدن.دو راه داشتم؟یا اینکه برم طرف شهر که فقط اگر از یه کانال عبور میکردی همه چیز تموم بود و یه راهم اینکه بزنی تو دل جنگل که چون خیلی خستم بود و اگر از راهه اول میرفتم باید خیلی پیاده میومدم تا به موتورم برسم راه اولو با قاطعیت کنسل کردم و با وجود ترس از دل جنگل رفتنو ترجیح دادم.شما احساس کنین داخل یه جاده ی شدیدا پر پیچ و خم هستین که هر دوطرفش درختِ و به زحمت جلوی پاتونو می بینین و اینکه شب شهادتِ و مطمئنی که تو جنگل هیشکی نیست و هر لحظه این امکان وجود داره که یه حیوونی یا حتی یه انسانی بهتون حمله کنه و در کمال ناکامی و جوونی این سَرارو بدرود بگی.و از شانس بدتم ماه کامل نباشه و بشه از شکل ظاهریش حدس زد که تو نیمه اول ماه قمری هستی و احتمالا 8ام نهم اون ماه هستی!بعد واقعا من تازه اون شب معنی خِس خِس درختارو فهمیده بودم.وقتی یه نیمچه بادی میومد و تو تاریکی صدای خوردن این شاخه های لختو بهم میشنفتی ... میشد!(حالا اگر بعضیا نیان واسمون بنویسن:اوهووووووم!پس امیدیه جنگل و روباه هم داره.پس امیدیه هم وقتی باد میاد صدای خِس خِس میده درختاش!نیشخند)آره به جان خودم،هست.تو این وبلاگ  روی دادن هیچ اتفاقی غیر عادی و غیر ممکن نیست.البته به نظر من شاید زیاد چیز غیر عادی ای نبود ولی جان خودم تو اون تاریکی و تو اون محیط اگر یه برگ درختم میفتاد رو سرت میمردی از ترس.خلاصه ما سنگ به دست یخورده میدویدیم و یخورده راه میرفتیم.همی الانم باورم نمیشه که از اونجا تنهایی رد شدم و خدا میدونه که اون نیم ساعت چند ساعت واسم گذشت.وقتی که تابلوی تبلیغاتی رستوران گل یاسو سمت راستم دیدم روح و روانم تازه شد.دیگه جون گرفتم و شروع کردم به دویدن تا رسیدم به درب نگهبانی.نگهبان بدبخت که بهش گفته بودم نیم ساعته برمیگردم.حسابی نگرانم شده بود و چراغ قوه به دست اومده بود بیرون که بیاد دنبالم  و حسابی نگرانم بود.منم یه بادی انداختم تو گلومو گفتم:دِمِت گرم کوکا.مووو، امین و ترس؟!عمرا...عینکیه نگاهی به دستم کرد و خندید و گفت:اره از سنگ تو دستت معلومه!خودم خندم گرفت.سوار موتور شدم و برگشتم خونه و از این بابت که یه حس جدیدی رو تجربه کرده بودم خوشحال بودم...

دیشب حدود 10 شب اینا شادوماد ما(محمد) زنگید و گفت:امین دارم میام امیدیه و یه زحمتی داشتم واست و زحمتشم این بود که باید میرفتم  یه شاخه گل رز قرمز واسش میگرفتم(دیگه خودتون باقی داستانو بخونین)(زن ذلیل!نیشخند) و اصرار و التماس که دختر عموم متوجه نشه که من اومدم امیدیه که مثلا سورپریز بشه.تا حالا هر باری که گل گرفتم یه احساس خوبی بهم دست داده!یه جور...بگذریم...آخرشم بابت این قضیه که چرا بهشون نگفتم که آقا اومدن امیدیه حسابی از جانبشون سرزنش مودبانه شدم.

در مورد یه چیزی هم دوس داشتم بنویسم.ولی فک کنم ننویسم بهتره.............................................................

*نکته:این پست با تاخیر دوسه روزه تایپ شد!!!

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"



موضوع مطلب : دست نوشته های من
 
 
بالای صفحه